تبليغاتX
زیرکی را گفتم این احوال ببین، خندید و گفت***صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی اين است انسان
خاک تا خاک!
در مطلبی براساس خبری که در خبرآنلاین خوانده بودم اعتراض خودم را به سخنی که از اسفندیار رحیم مشایی نقل شده بود، نشان دادم. امروز که اخبار را مرور می کردم تکذیب آن خبر را در همان سایت دیدم. که در این تکذیبیه اسفندیار رحیم مشایی خبر نخست را تحریف شده خوانده است. 
با توجه به اهمیت رفتار مبتنی بر اخلاق در همه ی کارهای انسانی و به ویژه در زمان سخن گفتن درباره دیگری، لازم بود که این توضیح را در اینجا اعلام کنم.
خداوند بخشنده و عالم است.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:38  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  | 

چند ساعتی هست که دفترچه ی راهنمای خدمت وظیفه عمومی را جلوی چشمم گذاشته ام اما نمیتوانم حتی یک صفحه از آن را بخوانم. هر چه فکر می کنم که چرا باید حدود ۲ سال از عمرم را به کاری مشغول باشم که از آن لذتی نمی برم (و حتی متنفر هستم و از همینک باعث آزار من شده است) کمتر به نتیجه می رسم و بیشتر آزار می بینم.
این سؤال مدام در ذهنم پی جواب می گردد: چرا ما باید به کارهایی تن دهیم که ناخواسته هستند و هم جز رنج حاصلی ندارند؟ صرفاً چون ایرانی هستیم؟.
البته سربازی باعث شد که من به یک نکته اعتراف کنم. اعتراف می کنم که تا به حال هرگاه می گفتم که من هرگز زیر بار زور نمی روم اشتباه می کردم. من زیر بار زور می روم حتی اگر زورش زیاد هم نباشد!!!

شاید بهتر است تا زمان اعزام اصلاً به این موضوع فکر نکنم و کمی زندگی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:30  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  | 

خواندیم و خواندیم و خواندیم تا بیاموزیم که تنها یک راه برای وحدت مردمان وجود دارد و آن چنگ زدن به ریسمان الهی است. بارها به دیگران گفتیم که تنها یک راه برای وحدت مردمان وجود دارد و آن چنگ زدن به ریسمان الهی است. چه ادعاها داشتیم که حق را می گوییم و از دیگران خواستیم که حق را بشنوند.  چه خیره به دیگرانی بودیم که فکر می کردیم آفریده شده اند تا ما به آن ها بگوییم که راه چیست و چاه کدام است. دیگرانی که راهی برای شنیدن حق جز با کلام ما و لسان ما برایشان متصور نبودیم.
غافل از اینکه در همین کنار گوش خودمان کسانی هستند که چون به تعداد انسانها خدا وجود دارد، پس خدا نمی تواند محور وحدت باشد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:0  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  | 

دغدغه ی من این است که در کشوری زندگی می کنم که خوب بودن سهم مردگان است و بد شنیدن بهره ی زندگان.

نکته: می گویند این روزها خیلی پرگویی می کنی. تنها دلیلش این است که دیگر قرار نیست فقط از خوبی ها بگویم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:21  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  | 

بیچاره که عاشق تو شده بود؛ تویی که هم آغوشی با جن ارضایت می کرد؛ هیچ کس نمی تواند از یک [...] خواستگاری کند. چقدر دلش می خواست آلبرتو مگنس مقدس زنده بود.

پ.ن: می دانم هنگام عصبانیت باید ساکت باشم. اما گاهی اوقات گفتن بعضی حرف ها لازم است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  | 

موسوی احمق! عوضی! داغ بچه ها! زن بی صاحب! موسوی خائن! موسوی آمریکایی!
وقتی از آشتی ملی حرف می زنیم باید کاملاً حواس ها جمع باشد که چه کسانی به دنبال آشتی ملی هستند و چه کسانی آتش افروزی را می خواهند.
وقتی می گوییم که فلانی و فلانی باعث تحریک مردم می شوند، باید خوب به اطرافمان نگاه کنیم تا متوجه شویم که چه کسانی در حقیقت به تحریک دیگران می پردازند.

نکته: موسوی = نخست وزیر امام است.
پ.ن1: آشتی ملی اَم آرزوست...
پ.ن2: با این حرکات، از آشتی گفتن آب در هاون کوبیدن است.
پ.ن3: تصور کنید در عکس بالا به جای "موسوی" نام یک سیاستمدار دیگر نوشته می شد...(واویلا)
پ.ن4: وقتی احمد توکلی منافق می شود! من چرا خودم را اذیت می کنم؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:44  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  | 

۲۰ سال است که من در جریان هستم. اما می گویند که قبل از آن هم اینگونه بوده است. پدربزرگ انسانی "خود خواه" است و مادر بزرگ از او خوشش نمی آید. ظاهراْ از زمانی که مادر بزرگ به عنوان زن دوم به خانه پدربزرگ آمده، وضع همینگونه بوده است. البته مسءله ساده تر از این حرفهاست. پدر بزرگ یک مرد سنتی است و مادر بزرگ یک زن سنتی. و در این ماجرا "بیچاره زن سنتی".
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:51  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  | 

انسان، حیوانی است وحشی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:43  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  | 

ای صبا گر بگذری بر ساحلِ رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادیّ و مشکین کن نفس

منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس

محمل جانان ببوس آنگه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان، فریاد رس

من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس

عشرت شبگیر کن بی ترس کاندر شهر عشق
شبروان را آشنایی هاست با میر عسس

عشق بازی کارِ بازی نیست ای دل سر بباز
زآنکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار
گرچه هوشیاران ندادند اختیار خود به کس

طوطیان در شکّرستان کامرانی می کنند
وز تحسُر دست بر سر می زند مسکین مگس

نام حافظ گر برآید بر زبان کلکِ دوست
از جنابِ حضرتِ شاهم بس است این ملتمس
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:13  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  | 

امروز در راهپیمایی شرکت نکردم. و قصد ندارم که اخبارِ اتفاقات امروز را پیگیری کنم. اما می توانم حدس بزنم که چه اتفاقاتی افتاده است. وقتی مانور اینگونه باشد. در واقعیت چه خواهد شد.

لینک مرتبط: توضیح پلیس درباره مانور

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:37  توسط حمید رضا شرفی (حُر)  |