|
خاک تا خاک!
|
چند ساعتی هست که دفترچه ی راهنمای خدمت وظیفه عمومی را جلوی چشمم گذاشته ام اما نمیتوانم حتی یک صفحه از آن را بخوانم. هر چه فکر می کنم که چرا باید حدود ۲ سال از عمرم را به کاری مشغول باشم که از آن لذتی نمی برم (و حتی متنفر هستم و از همینک باعث آزار من شده است) کمتر به نتیجه می رسم و بیشتر آزار می بینم.
این سؤال مدام در ذهنم پی جواب می گردد: چرا ما باید به کارهایی تن دهیم که ناخواسته هستند و هم جز رنج حاصلی ندارند؟ صرفاً چون ایرانی هستیم؟.
البته سربازی باعث شد که من به یک نکته اعتراف کنم. اعتراف می کنم که تا به حال هرگاه می گفتم که من هرگز زیر بار زور نمی روم اشتباه می کردم. من زیر بار زور می روم حتی اگر زورش زیاد هم نباشد!!!
شاید بهتر است تا زمان اعزام اصلاً به این موضوع فکر نکنم و کمی زندگی کنم.
دغدغه ی من این است که در کشوری زندگی می کنم که خوب بودن سهم مردگان است و بد شنیدن بهره ی زندگان.
نکته: می گویند این روزها خیلی پرگویی می کنی. تنها دلیلش این است که دیگر قرار نیست فقط از خوبی ها بگویم.
بیچاره که عاشق تو شده بود؛ تویی که هم آغوشی با جن ارضایت می کرد؛ هیچ کس نمی تواند از یک [...] خواستگاری کند. چقدر دلش می خواست آلبرتو مگنس مقدس زنده بود.
پ.ن: می دانم هنگام عصبانیت باید ساکت باشم. اما گاهی اوقات گفتن بعضی حرف ها لازم است.
موسوی احمق! عوضی! داغ بچه ها! زن بی صاحب! موسوی خائن! موسوی آمریکایی!
وقتی از آشتی ملی حرف می زنیم باید کاملاً حواس ها جمع باشد که چه کسانی به دنبال آشتی ملی هستند و چه کسانی آتش افروزی را می خواهند.
وقتی می گوییم که فلانی و فلانی باعث تحریک مردم می شوند، باید خوب به اطرافمان نگاه کنیم تا متوجه شویم که چه کسانی در حقیقت به تحریک دیگران می پردازند.

نکته: موسوی = نخست وزیر امام است.
پ.ن1: آشتی ملی اَم آرزوست...
پ.ن2: با این حرکات، از آشتی گفتن آب در هاون کوبیدن است.
پ.ن3: تصور کنید در عکس بالا به جای "موسوی" نام یک سیاستمدار دیگر نوشته می شد...(واویلا)
پ.ن4: وقتی احمد توکلی منافق می شود! من چرا خودم را اذیت می کنم؟!
ای صبا گر بگذری بر ساحلِ رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادیّ و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آنگه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان، فریاد رس
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس
عشرت شبگیر کن بی ترس کاندر شهر عشق
شبروان را آشنایی هاست با میر عسس
عشق بازی کارِ بازی نیست ای دل سر بباز
زآنکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار
گرچه هوشیاران ندادند اختیار خود به کس
طوطیان در شکّرستان کامرانی می کنند
وز تحسُر دست بر سر می زند مسکین مگس
لینک مرتبط: توضیح پلیس درباره مانور