|
خاک تا خاک!
|
ای صبا گر بگذری بر ساحلِ رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادیّ و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آنگه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان، فریاد رس
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس
عشرت شبگیر کن بی ترس کاندر شهر عشق
شبروان را آشنایی هاست با میر عسس
عشق بازی کارِ بازی نیست ای دل سر بباز
زآنکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار
گرچه هوشیاران ندادند اختیار خود به کس
طوطیان در شکّرستان کامرانی می کنند
وز تحسُر دست بر سر می زند مسکین مگس